کتاب نوِ جعفر محمّدКитоби нави Ҷаъфари Муҳаммад
کتاب نوِ جعفرِ محمّد
آقای اَدَش ایستد ( همین نوشتار به پارسی سیریلیک درتارنگار گرب شیردار)
شعرهای جعفرِمحمدِ ترمذی چند سال است که مخلصان نظم فارسی را فرح آور است . کتاب های او
او چشم باران ( ترمذ ، 1997 ) ، مژگان آفتاب ( دوشنبه ، 1999 ) ، از تولید شاعر حکیمی مژده داده بودند . سال 2007 در قاهره ، رساله ی علمی دانشمند مصری محمود سلامه علاوی با نام « شعر فارسی تاجیکی در ازبکستان : در مثال شعر جعفرٍ محمدٍ ترمذی » به چاپ رسید .
جعفرٍ محمد به سمرقند به جشن آدم الشعرا رودکی آمده بود و خبر داد ، که برایم کتاب تازه نشر خود را آورده است . این کتاب شعرهای او « تجلی » نام داشته واقعا هم تجلی دل شاعرانه ی اوست .
دوستم ، جمعه ، به همراه این کتاب سرسخن پر از مهر و محبت نوشته ، کوشیده است پهلوهای ایجاد او را عمیق تر درک نماید . این سطرها خلاصه ی نوشته ی اوست : « شعر محمد از هفت پشتٍ شاعران پارسی گوی ، بوی می بَرَد . به افاده ی دیگر ، او آن قدر سنت گراست که همان قدر نوپرداز است . »
خیلی افسوس ، که ادبیات شناسان تاجیکستان حالا به شعرهای جعفر بهای حقّانی نداده اند . او در شعری چنین بیت دارد :
به کور و کر چه می گویی ، به قلف در چه می گویی
که از روزن چو نوری بردمیدم و نمی دانند
اکنون یک شعر را ازاین مجموعه ی تازه ی جعفرِ محمد به شما پیشنهاد می کنم و به این خوش قلم ، کامیابی های نوِ ایجادی می خواهم .
فصل فاصله
در میان من و تو فاصله هست
و چه یک فاصله ی زیبایی
و در این دوری نزدیک
یک صمیمیت شفاف به لبهای تو عاشق شده است
من به بازار شدم
و به آلوی لبان تو خریدار شدم
سبدم خالی بود
و دو جیبم ز سبد خالی تر
و چه یک بازاری
نه خریدی
نه فروشی
باز هم با سید خالی خود برگشتم
چشم آلوی فروشنده زنی عربده جو
با تمسخر ز پس سایه ی درویشی من می لغزد
دل شب بود
منِ تنها
تنِ تنها
به سراغ دل افتاده ی خود افتادم
همه جا را تک و رو کردم و جستم
نه پی ای بود نه هیدار
و به در قلف زدم از بیرون
داخل قلف ، کلیدم بشکست
همه جا ساکت بود
همه جا خالیِ خالی
به جز از جیبِ سرم ، که به سیاهی شب تنهایی
پر شده بود
ناگهان روشن شد
آسمان یک کف طفل
و به آن سرعت انبوه که از موج و صدا برتر بود
روشنی وسعت یافت
آسمان سینه ی خود را بدرید
دل خود را بشکافت
در نگاه متعجّب شده ام عکس سما بازی کرد
نور به ژرف ترین نقطه ی افلاک رسید
آسمان نازی کرد :
ملکوت پیدا بود
جبروت بالاتر
نگاه گنگ من از پرده ی قدس ملکوت بالا رفت
نقش هایی دید :
نه به نسخ و نه به تعلیق
نه ثابت و نه به کوفی و شکسته
نه به اسلیمی شباهت داشت
از همه شکل و صفت
از همه رنگ و نما
وز همه ویژگی هایی که در همه اذهان بشر می گنجد
عاری بود
نقش ها
لایحه بودند ، که ثابت شده در علم خدا
نقش ها لایحه ی هستی ما
هستیِ « لا » بودند
و در این وسعت پر نور ، که از کون و مکان بیرون بود
جبروت پیدا شد .
و صداهای غریبه که به اصوات لسان ها :
عبری ، فارسی و ترکی شهادت داشت
گوش و روحم بنواخت
جبروت موجی زد :
بانگی شفاف تر از حرف و هجا
صاف تر از صوت و صدا
جاری شد :
« آیی – نه ! »
و نگاهم به عاقب برگشت
دید که دل گمشده ی من به سراغ نفسِ
سینه ی من می آید ! ...
از سپیده همه جا پر شده بود...
من دوباره سر بازار شدم
همه می خواست ، که کالای خود ارزانی دهد
من به آلوی لبان تو خریدار شدم
همه دارایی خود را که به جز سایه ی تنهایی نبود
پیش تو ریختم و میوه طلبگار شدم
سبدم پر شد از آلوی لب فاصله ها
که میان من و تو جاری بود
و نگاه زن بازار پس سایه ی دارایی من لغزی خورد
در میان من و تو فاصله هست .
و چه یک فاصله ی شیرینی !...
دکتر جعفر محمد ترمذی در ششمین مجمع بین المللی زبان و ادبیات
فارسی ( در تهران ) حضور داشتند . اینجا را بفشارید .


به امید مهر و دوستی و نزدیکی در ایران فرهنگی